type="text/javascript">

ماجراهای سفيدبرفی در فرنگستان

Monday, July 30, 2007

معیارها زیبایی


دو شبی هست كه میزبان دوستی از آمریكا هستیم. خانمی از سیاهپوستان آمریكا كه از نوادههای سیاهپوستان غلام سابق میباشد. برامون از زمان سابق و حال و وضعیت سیاهپوستان آمریكا همش تعریف میكنه، كلی در مورد تاریخشون تحقیق كرده و نتایج جالبی داره. یكی از صحبتهایی كه میكرد در مورد معیار زیبایی در میان خود سیاهپوستان و دید سفیدپوستان از یك سیاه پوست زیبا بود. تعریف میكرد كه زیباترین زنان سیاهپوست كسانی هستن كه پوستشان بسیار بسیار روشن هست، موهای صاف و چشمانی روشن دارند و بدین شكل پایین میره درصد زیبایی تا میرسه به اونهایی كه پوستشان تیره و موها وز وزی و فرفری دارند. سفیدپوستها هم اكثر زنان نسبت روشن رو زیبا مینامند، و سابق زنانی مثل دورتی داندریج كه پوست روشنی رو داشت وارد صحنه سینما میكردند و رولهای خوبی رو بهش میدادند. هنوز هم كه هنوزه این شرایط رایج هست و كسانی مانند ونسا ویلیامز، بیانسه ، هیل بری و... زنان سیاه پوست زیبا شناخته میشوند و دارای شهرت جهانی هستن، كمتر كسانی مانند اوپرا از لحاظ زیبایی مشهور شده اند. در چین، ژاپن و هند هم دخترانی كه پوست روشن و موهای لخت و پری دارند دختران زیبا نامیده میشوند و شانس شوهر كردنشون خیلی بیشتر هست. اكثر بازیگرها میس وورلدها و خواننده ها پوستها و چشمانی روشن دارند. در آفریقا و هند دختران جوان تمام سعیشان رو میكنن كه با كمك كرمهای مختلف و روشها عجیب و غریب پوست خودشون رو روشن كنن. پوستی روشن و زیبا نیز نشانی دیگر است برای داشتن ثروت و اصالت، چون در اوروپا هم رسم بر این بود كه دختران و بانوهای اشرافی و ثروتمند پوست خود رو از برنزه شدن محافظت كنند. اما هم اكنون در اروپا سفید پوستان سیع بسیاری میكنن كه پوستشون برنزه بشه و ساعتها زیادی رو در زیر آفتاب و آفتابهای مصنوعی میگزرونند، موهایشان رو فر كرده و كلی دردسرهای دیگه. دختران ایرانی، هندی، تایلندی، سبزه جزو دختران زیبا و پر طرفدار اینجا به حساب می ایند. حالا مشكی رنگه عشقه یا سفید؟! معیارها و سلیقه ها متفاوت هست. سوئدیها جمله جالبی دارند كه میگه: "سماكن ار سوم باكن، دن ار دلاد. "یعنی سلیقه مثل باسن آدمهاست، جدا شده هست! سلیقه من با اون یكی متفاوت هست. خلاصه امان از سفید پوستان زورگو

Thursday, July 19, 2007

شگردهای دزدان فرنگستان

دیشب داشتم پیش مامانم غر میزدم كه ترم آینده چه سخت و حجمش زیاد خواهد بود و اینكه تاریخچه هرچی ایسم و فوبی هست رو میخواهند بكنند تو كله مون كه مامان جان فرمودند كمتر غر غر كنیم و به این خبر عجیب و جالبی كه داشتن گوش بدیم! اول ازم پرسید كه وبلاگ دیگه چیه، گفتم خوب یك چیزی تو مایه ها دفتر خاطرات و یاداشتها هستش البته سبك الكترونیكیش وزیر وزرا هم درگیرش هستند. بعدم كه خوب هركی یك جوری مینویسه، تو ایران الان سالهاست كه اینكار رایج هست ولی سوئد دو سه سالی هست كه گل كرده و تبلیغش رو میكنن. مامان بعد حرفم گفت، ببین فكر دزدها به كجاها كه نمیرسه، امشب تو اخبر به پلیس به مردم هشدار داده كه اینقدر دقیق در مورد محلی كه میخوان بهش سفر كنن و تاریخ رفت و برگشتشون و دیگر اطلاعت خصوصی ننویسن، چون دزدها رد اینا رو میگیرن و در نبودشون خونه ها شون رو خالی میكنن، حالا بعد برگشت اگر چیزی نوشتن خب جای نگرانی نیست. خلاصه اینكه نه از طریق مسنجر و نا وبلاگ به جا نمیدونن كه اینقدر خصوصی درم مورد همه چیز بنویسن. و در اینجا بود كه بالا سر مان زنگ خطری شروع كرد به بینگ بینگ كردن
پ.ن. در تقویم سوئد هر روزی نام فردی رو داره. اگر كسی روز اسمش باشه دور وری ها بهش تبریك میگن و براش گل و كیك میگیرن. یك چیزی كمتر از تولد. امروز هم روز ۱۹جولای روز اسم سارا هستش تو تقویم. پس مبارك خودم باشه

Thursday, July 05, 2007

جفتهای متناسب

شب كه از سركار داشتم میامدم منزل در یكی از ایستگاههای مترو یكی از آشناها رو دیدم كه یكسالی میشدم ندیده بودمش و خبری ازش نداشتم. آین آقای جوون جزو خوش خنده ترین آدمهایی هست كه سراغ دارم، تنها نبود با خانمی جوون و بانمك در كنارش بعد دیدن من از دور آمدن طرفم و بعد سلام و احوال پرسی نشستن كنارم، مسیرمون یكی بود و هر سه منتظر مترو بودیم. با اینكه خانم رو نه دیده بودم نه میشناختم چنان در كنارشون احساس راحتی میكردم كه برا خودم جالب بود. بعد آمدن مترو تا ایستگاهی كه من پیدا میشدم هی از این در و اوندر و آشناها مشترك صحبت كردیم و كلی خندیدیم، این خانم هم كه آخرش نفهمیدم نامزدشون بودن یا همسر، ( از اونجا كه جفتشون حلقه دستشون بود حدس زدم كه چیزی بیشتر از دوست دختر دوست پسر هستند) تمام مدت با ما میگفت و میخندید، وقتی تو چهر این زوج نگاه میكردم، میدیدم كه چقدر از نظر قیافه، حالت خندیدن و انرژی كه به اطراف میدن به هم نزدیك و متناسب هستند. بعد جدایی ازشون حس گرم و خوبی داشتم، نمیتونستم لبخند رو از لبام پاك كنم. جفتشون یك پارچه انرژی مثبت بودن. وقتی آمدم منزل و با آبجیها و مامان سر این مورد صحبت میكردیم، دیدیم كم نیستن دور ورمون زوجینی كه از هر لحاظ باهام جفت و جور هستن! آبجی كوچیكه تعریف میكرد كه در مجله علمی خونده بود كه انسانها به اشخاصی جلب میشن كه از لحاظ ظاهری بهشون شباهات دارند. در گروه آزمایشی آدمها بین ۵۰ عكسی كه در مقابلشون بود عكس خودشون رو انتخاب میكردن، ( اگر مرد بودن قیافشون رو در عكس به صورت زن در میاوردند و اگر زن بودند مرد میشدن) این در حالی كه خودشون از این كار بطور كامل بی اطلاع بودند و هنگام انتخاب عكس فكر میكردند كه عكس شخص دیگه ای رو انتخاب كردند. وسطی هم در این میان گفت كه خوب همیشه از قدیم گفته اند كه هركسی نیمه گمشده خودش رو داره. در داستانی یا فیلمی هم خودم خونده بودم كه در آغاز آفرینش برا هر مرد و زنی جفتشون درست شده بود كه بعد بطوری این جفت از هم جدا میشن و ما تمام عمر به دنبال این هستیم كه جفتمون رو پیدا كنیم. حالا بعضی این جفت رو زودتر پیدا میكنند و بعضی دیر تر ولی اونی كه باید بیاد خودش بلاخره سر و كلش پیدا میشه. و زمانی كه جفتت رو پیدا كردی، اونوقت احساس آرامش و كاملی بهت دست میده و دیگران میتونند ببینند كه شما در هارمونی كامل باهم هستین. خوشا به حالشان

Monday, July 02, 2007

عكس پر جنجال

مجله زنستان رو مدتهاست كه میخونم، خیلی مطالب جالبی داشتند و دارند، این بار در مورد ازدواج موقتی نوشته بودند. عكس یا به قول خودشان كاریكاتور آخرین شماره شان، به نظرم به مطالب نمیخورد، با اینكه توضیحی رو هم كه در این مورد داده بودند خوندم اما باز سر در نایاوردم، دو مرد چهار پا این وسط چه ربطی به ازدواج موقت داره؟! اگر شاید یك زن و یك مرد رو میكشیدن، یا جوری درستش میكردند كه فقط شامل حال اون قشری میشد كه این كار را میكنند باعث نمیشد كه بسیاری از دوستان زنستان چه آقایون و چه خانم ها از این عكس دلگیر بشند و اصل موضوع بخاطر عكس گم بشه. و حال فقط بحث بشه بحث عكس و به قول دوستی زنستان عده ای از دوستداران و حامیان خودش رو از دست بده.از دید من جنبش فمینیستی جنبشی نیست كه بخواهد نسل مردا رو ریشكن كنه و باعث بشه كه مرد سالاری مبدل بشه به زن سالاری، خواست برابری هست و توهین ومسخره كردن جنس مخالف كار جالبی نیست. خلاصه عجب بحثی بالا گرفته و حیف شد

Sunday, July 01, 2007

اختلاف فرهنگی

كتاب خاطرات خانم عبادی رو تا نصفه خوندم و فكر كنم كه دیگه تا فردا تموم بشه. انگار دارم دفتر خاطرات پدر و مادرم و یا دوستانشان رو میخونم، چیزهایی رو كه از زمان كودكیش نوشته تا بعد جنگ همون ها هست كه بار ها از اطرافیانم شنیدم، از جنگ و مرگ خمینی كه نوشته بود خاطرات خودم زنده میشدن، آژیر قرمز ها، پناهگاه رفتن ها و الی آخر! حس عجیبی بهم دست میده موقع خوندنش... با یكی از دوستام تلفنی حرف میزدیم و برنامه میریختیم كه كی بتونیم همدیگر رو ببینیم، برگشت گفت جمعه نمیتونم، دفن مادربزرگ همسرم هست و باید اونجا باشم، تسلیت گفتم، پرسیدم كه آیا همسرت خیلی ناراحت هست سر این موضوع گفت نه. خودت كه میدونی سوئدی ها چطورند. فردا مرگ مادربزرگ جشن تولد خواهر زاده شوهرش بود و همه گی اونجا میگفتن و میخندیدند. انگار نه انگار كه كسی مرده! میگفت پدر شوهرش پا شده رفته سفر، با اینكه مادرش فوت كرده، گفتم آره سوئدیها یك جور دیگرند، گویا از دو كره دیگه آمدیم، اگر ما بودیم كه تا آخر عمر عذادار میموندیم و از شاد بودن و زندگی كردن احساس گناه میكردیم. این نیست كه سوئدیها عاطفه ندارند و احساس دلتنگی یا ناراحتی نمیكنن، ولی فلسفه زندیگیشون جور دیگر هست، چرا برای مثال در ذهن كودك ۴سال باید خاطره تلخ ساخت و روز تولدش را با گریه و زاری سپری كرد، چرا مثل ما ایرانیها باید برا عذا و گریه و شیون وقت بیشتری گذاشت؟! میگن تا زنده هستی از زندگیت لذت ببر در كنار عزیزانت خوش باش و بعد رفتنشون با یادشون خوش باش. زمانی برای شادی هست و زمانی هم برای عذا. چرخ زندگی وای نمیسته و اونی كه رفته دیگه بر نمیگرده، برا همین ما ها هم نباست دست نگه داریم از زندگیمون و برنامه هایی كه از قبل چیدیم. اونی هم كه رفته این توقع رو از ما نداره درست همونجور كه ما نباست از اطرافیانمون داشته باشیم. ولی ما ایرانی ها از كودكی یاد گرفتیم كه از خود گذشتگی زیادی نشون بدیم، هرچی بیشتر اخموتر و ناراحتتر باشی آدم نجیب تری هستی، اگه رنگ شادی به خونه بیاد جلفی، سنگ دلی و ... همیشه باید احساس ترس و گناه در وجودمون باشه. كه مبادا بیش از حد خوشحال باشیم و از زندگی لذت ببریم. بیشتر برای دیگران و گفته های دیگران زندگی میكنیم كه مبادا این حرف را بزنند یا آن حرف را بزنند. تعداد نقابهایی كه ما به صورت میزنیم بیش از اونی هست كه بازیگر در طول دوره بازیگریش میزنه، ما حتی در پشت صحنه در اندرونی منزلمان هم این نقابها را نمیكنیم، اگر برای لحظه ای كنارش زدیم، احساس گناه وجودمون رو میگیره و به نوعی خودمون رو باید تنبیه كنیم. منی كه دوران بحرانی تینجریم رو در اروپا گذراندم و نیمی بیشتر از عمرم اینجا بودم هنوز با این مسائل مشكل دارم، شما رو نمیدانم

Saturday, June 09, 2007

اولین سرباز محجبه سوئد


این دختر خانم كه میبینین شاتیلا سلامی ۲۳ ساله هست كه اولین زن محجبه و مسلمان سوئد هست كه مشغول به گذراندن دوره خدمت سربازیش هست در ارتش سوئد! شتیلا در مساحبه ای كه باهاش شده میگوید كه: در اوائل خیلی ان موضوع برام سخت بود، چون بعضیها میگفتند اگر من در گروهشان باشم از گروه خارج میشوند. هنگام شروع انجام وظیفه به شتیلا پیشنهاد داده بودند كه اتاقک جدا داشته باشه ولی او قبول نكرد و با كشیدن پرده ای دور تختش او همراه با سایر مردان و زنان دیگر سرباز در یك سالن میخوابد. شتیلا میگوید كه خودش تمام روسریهایش را دوخته كه حتی قابل استفاده در زیر كلاهخود هم میباشند. وی ادامه میدهد كه یك دختر محجبه در ارتش باید اعتماد به نفس زیادی داشته باشد. آرزوی وی این است كه روزی پلیس شود. قدم بعدی كه او را به آرزویش نزدیكتر میكند گذراندن مدتی از انجام وظیفه در كشور كوسوو میباشد.

Friday, May 25, 2007

زرشك

خودم رو حاضر كرده بودم كه دوتا ریپورت رو امشب كارش رو تموم كنم و بفرستم واسه استادهام و سومی رو هم شروع كنم! آی زرشك! ظهری رفتم یك سر دانشگاه كه كتابی رو از یكی از اساتید گرامی قرض كنم، كه ایشون نبود و كتاب هم نگذاشته بود جای كه بشه ورش داشت، در عوض یكی دیگه از استادها رو گیر آوردم كه یكهفته در به در دنبالش میگشتم. برا فردا جمعه بهم وقت داد! بعد زنگ زدم به دوستم كه من دارم میام سمت بیمارستان بیا یك بریك بگیرو یك قهوه باهم بخوریم! تا حالا نرفته بودم تو بخشش، بهم آدرس داد كه بیا طبقه چهار، بعد از آسانسور كه میای بیرون دست چپ بعد تو راهرو باز میپیچی چپ! آقا ما پیچیدیم به اولین چپ دیدیم یك در گنده كد دار هست كه قفله و هیچجور واز نمیشه مگر با كارت و كد! حالا چه كنم، یكهو در باز شد و سه چهار تا جراح با لباسها مخصوص جراحی جلوم ظاهر شدن! یكی با لحن كمی تندی گفت شما با كی كار دارین، گفتم، چیزه میخواهم برم بخش سرطان ( اونكولوگی به سوئدی) گفت راهرو روبه رو هست، اینجا میبینی كه بالاش نوشته جراحی! آیییییی مردم از خجالت! كریدور روبه رو دست چپ نیگاه كردم دیدم نوشته مدیسین، راست نیگاه كردم دیدم بعله! بخش سرطان هست! خلاصه! رفتیم نشستیم اونجا، هی پرستارا میومدن منو نگاه میكردن، هی میرفتن، جالب بود كه كسی نپرسید كه اینجا چیكار داری و كی رو میخواهی، هی نشستم هی دوستم نیامد، یك چهل دقیقه نشستم و هرچی روزنامه دم دستم بود زیرو كردم، مریضها تفلك هم میامدنو میرفتن و گله میكردن! بوی بیمارستان و بوی مریض بوی خاصی هست. این بو رو فراموش كرده بودم، تو این دو ترم كمتر سرو كارم با مریض بوده، و هر وقت میرفتم بیمارستان با دوستام تو رستوران یا كتابخونه بودیم، نه تو بخش. یادم آمد كه باید به این بو عادت كنم، چون دوماه تابستون قرار هست برگردم سر كار سابقم. دوستم كه اومد بعد سلام احوالپرسی دعواش كردم كه بابا تو بعد این همه درس فرق چپ و راست رو نمیدونی، آخه مریضها چی میكشن! راستی این چه حكمتی هست كه یكسری دكتر مهندس بدجووووور حواس پرتن و كم حافظه؟! نه جدی اینا چجوری درس میخونن و كار میكنن؟! هیچی این بریك به یكساعت كشید، چون همسر دوستم و دوستش كه دانشجو دندان پزشكی هستن با قیافه های آویزون و خسته تو كافه تریا به ما ملحق شدن. بیچارهها یك امتحان وحشتناك سختی رو سپری كرده بودن و دست و دلشون میلرزید! دوستم مجبور بود بره یك سمینار، برا همین من و شوهرش، چون به شدت هم گشنه مان بود پیاده آمدیم محله من، بس گفتیم چه بخوریم چه كار كنیم، بعد خرید كردن سر از خونه من در آوردیم، قرار بود ما غذا بخوریم بعد وقتی دوستم آمد بشینیم فیلم ببینیم، كه اینم باز زرشك! پخت غذا كه كباب بود، افتاد گردن من، چه كبابی تو ماهیتابه من درست كردم! خودم كباب شدم! سه تا از انگشتام و مچ دست راستم سوخت! آخه من چه به كباب پختن! اما جاتون خالی كبابی خوردیم ها!!! چسبید! در این مدت رفیق ما مشغول ور رفتن با لاپ تاپ من شد كه پرگرامی رو نصب كنه كه بتونم فیلم و موسیقی بدون دردسر داون لود كنم! فكر كنم الان پشیمونه! از ساعت ۸ مشغول بود تا ۱۲شب، حتی یك سر رفتیم پیش یكی از همكلاسیهاش كه همسایه من هست برا كمك و راهنمایی! تازه هنوز هم كارا ردیف نشده! اینقدر دلم براش سوخت، چنان قیافه خسته ای داشت! وای مردم از خجالت، نزدیكها ده و نیم شب هم دوستم بهمون ملحق شد و نشستیم هم زمان به گپ زدن! خلاصه نه فیلم دیدیم، نه درس خوندیم، نه استراحت كردیم. ۳-۴ساعت دیگه هم بایست بیدار شم برم سر كار، روز آخرم هست و بایست كلیدام رو پس بدم. شبش هم كه برنامه بیرون این حرفهاست، پس كی میخواهد ریپورت تحویل بده؟! نمیدونم. اوه اوه فردا اینجا مسابقات بیسبال هست، كلی تیم درست شده و خلاصه بساطیه! البته ما كه كاریم تا یك، بعدم كه جلسه و این حرفها. راستی میدونین حسن داشتن آشپز خونه نقلی و كمدی چیه؟! اینكه در كمد كه میبندی ، هیچگونه نمیتونی ببینی كه چقدر ظرف و ظروف برا شستن هست! شعبدبازیه! خلاصه اینجوریه
هرگز از طرف من کامنت یا ایمیل توهین آمیز گذاشته نخواهد شد.
Blogroll Me!